تبليغاتX
خاطرات من(همچون کوچه بی انتها)
به عباس وقتی که بچه بود.و به خاطرات دبیرستان مفتح و به خواهرم سمیرا
همه وی را با نام کوچکش سهراب می شناسیم که این نشان از دوستی و انیس بودن با این شاعر است. آنچه در این نوشتار می آید ظلمی است که در این دوست داشتن در حق این عزیز روا داشته ایم. بزگترین ظلم در حق یک شاعر٬ حذف کردن بخشی از اثر وی است هر چند کوتاه٬ چه اگر نیازی به آن بخش نبود شاعر نمی آفرید. و ما این ظلم را در حق سهراب کرده ایم.

در کتاب ادبیات فارسی اول راهنمایی شعر "آب" با مطلع "آب را گل نکنیم" آورده شده و خوانده شده و غیر از آن همه کم و بیش با آن آشنا هستند. اما در همین شهر بخشی به عمد از سوی وزارت آموزش و پرورش حذف شده است به کدام دلیل نمی دانم البته اگر یک بار آن را با هم مرور کنیم شاید متوجه دلیل خذف شویم:  

"زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است."

حال این ۳ مصرع چه مشکلی دارد نمی دانم. فرض بر این بگیرید که جهت در نگه داشتن ذهن دانش آموزان پسر از جنس مخالف و اینکه نگاه شان به آب تغییر نکند. اما چه دلیلی دارد که این بخش از شعر در برنامه شبانه رادیو پیام که در ساعات آغازین بامداد پخش می شود نیز حذف گردد٬ روشن است که در آن ساعات نه تنها دانش آموز که والدین و معلمین هم خوابند.

بدانیم این برخورد با شاعر دور است و تنها چیزی که می ماند بی اعتمادی کودک دیروز و جوان امروز است. به قول سهراب: " بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم".

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

سلام دوستان.مدتی بود که مشغله امتحانات بین من و شما فاصله انداخته بود اما به حول و قوه الهی امتحانات را با موفقیت پشت سر گذاشتم و در خدمت شما هستم.

شب شعری که از هم پاشید..

سال ۷۸ سال طلائی زندگی من و دوستانم بود.همه شب را در خانه هایشان می خوابیدند و روز را در کوچه ها پرسه می زدند بی آنکه از فردا بترسند ودلهره ای در جانشان بیدار شود.توپ گرد و زمین فوتبال میهمان همیشگی قدم های خسته ما بود اما آنقدر وقت اضافی داشتیم که به علاقه اول زندگیمان یعنی شعر نیز بپردازیم.

بهار ۷۸ را به روشنی دیروز می توانم تصور کنم:باغ های شهر ما از پرنده و شکوفه و نم نم باران لبریز لبریز بودند.با هر گام که به طرف قله کوهی قدم می گذاشتیم شوریدگی و شیدائی در رگمان به تپش می افتاد.آن سال می توانستیم به آن همه گل و بلبل وپرنده و چشمه که در شعر ها خوانده بودیم ولی پیوسته از دیدنش محروم مانده بودیم عینیت ببخشیم.گذشته از این همه شور و شیدائی و زیبائی زمینه خوبی پیش آمده بود تا فارغ  از دنیای درس و مشق در زیر هوای پاک  آن سال گرد آئیم و دوستی ها را با طنین شعر و موسیقی پر نفس تر کنیم.خانه ما از چند جهت همیشه محل گرد همائی دوستان بود.یکی اینکه به جز من و پدر و مادر و خواهرم هیچ جنبنده ای آنجا پر نمی زد و دیگر اینکه با صندلی هائی که گوشه یکی از اتاق ها چیده بودم محیط بسیار خوبی آماده شده بود برای حضور به هم رساندن صاحبدلان و کسانی که با شعر و شاعری  الفتی داشتند.در ابتدا فقط ما چند نفر یار و همدم قدیمی بودیم اما رفته رفته پای دختر پسر های همسایه و در کل علاقه مندانی که به شعر احساس نیاز می کردند در آن جمع باز شد تا آنجا که اتاق متروکه من  گنجایش آن همه دوست و غریبه را نداشت و ناچارا مجبور شدیم بساط شعر و موسیقی مان را به اتاق وسعیتری بکشانیم.در آن سال ها که انجمن ها و کانون های ادبی مثل امروز گسترش پیدا نکرده بودند اقدام ما در نوع خودش اقدامی پیشرفته محسوب می شد.خصوصا حاضر شدن کسانی که آشنائی دقیق و پر حرارتی با شعر  داشتند به جمع ما رونق دیگری می بخشید و باعث می شد که جمع پر از اعتماد و صمیمیتی به وجود آید تا آنجا که بعضا دختر های اقوام و خویشان و همسایگان  نیز با اشتیاق کامل  در جمع ما حاضر می شدند.معمولا میهمانان خود هزینه پذیرائی شدنشان را می پرداختند و این برای من به عنوان کسی که میزبان بودم اندکی شرمساری به وجود می آورد ولی از آنجا که جلسات به صورت هفتگی و منظم بر گزار می شد و تعداد افراد شرکت کننده نیز بالغ بر بیست نفر بود  باید این شر مساری را به دوش می کشیدم .جلسه با پخش موسیقی ملایمی شروع می شد و بعد از آن کسانی که ذوقی در شعر گفتن داشتند به خواندن اشعارشان  می پرداختند  تا جائی که بحث ها در مورد شعر خاصی بالا می گرفت و سر و صدا ها راه می افتاد.از جمله این آشوب گران خانمی تقریبا چهل ساله و بی سواد بود که خواندن شعر هایش ولوله ای بر پا می کرد.متاسفانه این خانم محترم و متشخص همین  چند سال پیش دارفانی را وداع گفتند.از شرکت کنندگان دیگر این جلسات دوستم عباس بود که وزنه و آبروی آن جمع صمیمی محسوب می شد.با اینکه آن زمان از هجده سال تجاوز نمی کرد اما با صحبت های پخته و سنجیده و حساب شده اش اعجاب همگان را بر می انگیخت.ناگفته نماند که همه این سخن های مدلل به خاطر آشنائی عمیق دوستم با شعر و شاعری بود تا آنجا که قسمت عظیمی از اشعار غرب و شرق را به حافظه سپرده بود.از دیگر شر کت کنندگان آقای دبیر بازنشسته صاحبدلی بود که بیشتر اشعار محلی می سرود و با اینکه سنا از ما خیلی بزرگتر بود اما روحا و احساسا با ما یکی بود.همچنین دختر خانم کم سن و سالی که از آشنایان بود و شعر های بسیار خواندنی و زیبائی می سرود از اعضای ثابت ما بود.ذکر این چند نفر برای این بود که بگویم در آن محفل شاه و گدا و بزرگ و کوچک و زن و مرد در یک ردیف قرار داشتند.ساعتی بود برای تجدید آشنائیها و زنده نگه داشتن یادها بنابراین برای مدت کوتاهی می توانستیم از هیاهوی شهر و تکنولوژی و زشتیها در امان باشیم.وقت به پایان رسیدن جلسه لحظه غمگینی بود.دوباره باید به سراغ کتاب هائی می رفتیم که از دستشان فراری بودیم.دو باره باید به سراغ کارهائی می رفتند که از دستشان فراری بودند...

کاش می شد فرصت لبخند را تمدید می کرد

کاش می شد در غروب لحظه ها لحظه دیگری تمدید کرد.

نمی دانم این جمله از کیست که می گوید:شاید کسی را که با تو خندیده را فراموش کنی اما کسی را که با تو گریسته هر گز.همین مسئلهانگیزه نوشتن این خاطره شد.

 

این هم خاطره دیگری از من و عباس

یادش به خیر

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

به گزارش هفت تیر ۷tir.com به نقل از وبلاگ اخبار ترکیه : در فرانسه زنی که دچار یک بیماری بسیار نادر شده و چهره اش به طرز بسیار زشتی در آمده بود از رئیس جمهور درخواست کرد او را بکشند.

درام زندگی تیره بختانه شانتال سبیره، این زن ۵۲ ساله فرانسوی که یک معلم بازنشسته است موضوع روز فرانسه شده است. بیماری ای که این زن به آن مبتلا شده است “esthesioneuroblastoma” نام دارد که به اختصار ENB نامیده می شود.

شانتال ضمن دیدار با رئیس جمهور فرانسه، سارکوزی خواستار خودکشی داوطلبانه (اتونازی) شده است. وی گفته است حتی یک حیوان هم نباید زندگی ای را که من دارم تجربه کند. وی در سال ۲۰۰۰ به این بیماری مبتلا شد و حس بویایی و چشلیی اش را از دست داد. توموری که از صورت این زن در آمده است بعدا تا چشمانش رسید و وی در ماههای گذشته بینایی چشمانش را هم از دست داد. ۰

شانتال صاحب سه فرزند است.

زشت ترین زن دنیا

اتونازی یا خودکشی داوطلبانه در فرانسه همانند دیگر کشورهای اروپایی[توضیح: برخلاف کشور هلند * ] قانونی نیست. بیماری ENB یک بیماری فوق العاده نادر است و در ۲۰ سال گذشته در کل جهان تنها ۲۰۰ نفر به این بیماری وحشتناک دچار شده بودند.

اکنون در فرانسه بر سر این موضوع که آیا سارکوزی طی یک استثناء به این زن اجازه مرگ اجباری خواهد داد یا نه بحث می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 


خدايا با من قهري ؟!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 
 - خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
 بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
 
- خدايا! سه رکعت زياد است!
 
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
-
 
 خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
 
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
 
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
-
 
 بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
 
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
-
 ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من
 
خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم
 
برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
-
ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- 
پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
 
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

عرضم به حضور بازديد كنندگان  محترم همانطور كه مشاهده مي فرمائيد اين وبلاگ بازديد كننده اي زيادي ندارد.چرا كه نويسنده اش هدفي جز مشق نويسندگي ندارد.اگر نظر داديد كه بهتر اگر هم ندايد هيچ ايرادي ندارد:

در بند آن نيم كه به دشنام يا دعاست

يادش به خير هر كه مرا ياد مي كند.

سعید

تقدیم به شیخ پشم الدین کشکولی

در بیست و اندی سال پیش در گوشه ای از این کره خاکی که آن را "حکیم باشی " می گفتند، نوزادی متولد شد که در نوع خود جالب بود. نه اینکه تولدی دیگر عجیب و جالب باشد اما تولد او منحصر به فرد بود از چند جنبه:

* بعد از سال های متمادی او نخست کسی بود که در آن گوشه مذکور پا به زمین خاکی گذاشت، و همین موضوع بود که دانشمندان علوم زیستی را بر آن داشت تا یک بار دیگر در نظریه خود مبنی بر عدم به وجود آمدن هیچ موجود زنده ای به غیر از ساکنان فعلی آن – که قرنی پیش به آنجا کوچیده بودند- شک و تجدید نظر نمایند. آنان بر اساس تحقیقات خویش یافته بودن که به علت بالا بودن دمای هوا - به گونه ای که در سایه دمای "حكيم باشي" به بیش از 100 درجه می رسد- و نیز نا مناسب بودن خاک و دیگر مولفه های زیستی هیچ جنبده ای قادر به ادامه حیات و یا تکثیر شدن نیست. این محیط به گونه ای است که اگر به فرض اینکه جانداری مثلاً یک نفر شتر از آن منطقه عبور نماید و از تشنگی بمیرد، تا سال ها بدن وی به علت نبودن باکتری تجزیه نخواهد شد. و این گونه بود که تولد او امیدها در دل مردمان آن دیار کاشت.

* نوزاد مذکور که اکنون جوانی است رشید، در لحظه تولد داری پوستی بود به رنگ شفق ولی به علت بالا بودن دما و تبخیر شدن هر چه در روی زمین هست مثل ماسه و سنگ و شن و ... در روزی از روزها که نور از پنجره به داخل اتاق می تابید رنگ وی نیز بخار شده و این از آن پوست شفق گونه ماند که الان می بینید. در مورد کوتاهی قد نیز این توجیه علمی صادق است.

* اما بهترین هدیه ای که وی با تولد خویش به اهالی مهربان و صاف "حکیم باشی" داد بارش باران بود، چگونه؟ ... سال های سال بود تا باران بر آن خاک گام ننهاده بود و دعا و نیایش و نذورات اهالی راه به جایی نمی برد. خشکسالی به گونه ای بود که بارش باران به افسانه پیوسته بود و می رفت که کلمه لطیف باران از زبان مردم رخت بربندد. در افسانه ها آمده بود که در شبی که آسمان سرشار از ستاره است و ماه به گونه ای پر نور می تابد که گویی ماه چندتا شده است و نیز خورشید زودتر از همیشه طلوع خواهد کرد، در سپیده دمان آن روز کودکی متولد می شود که باران از آغاز آمدنش تا هفت روز و هفت شب خواهد بارید. افسانه راست می گفت اما سال ها بود که مردم چشم شان به آسمان بود شفق اما نه. گذشت تا 7 دی1363 فرا رسید، شب هنگام بر خلاف آسمان های گذشته، آن شب ماه ده برابر شده بود و زمین ستاره باران، افسانه راست می گفت و شد آنچه پیرشان گفته بود. در سیپده دمان 8 دی ماه کودکی نمکین به دنیا آمد و باران بارید گویی بهشت به " حکیم باشی" آمده است. از آن سال تا کنون و قرن های آینده این چنین روزی را جشن باران خواهند نامید و رقص و پایکوبی خواهند کرد. تا باد چنین بادا ...

**آنچه رفت داستان تولد انسانی است مهربان که به عرض رسید و شوخی بود که امید عفو از او دارم. اگر او را نشناخته باشی اخموترین و بی مهرترین است –همان گونه که عده ای او را در این سال ها نشناخته رفتند-  اما این گونه نیست، قلبش صافی ای دارد که اجازه ورود هیچ سیاهی و کدورتی را نمی دهد. به راحتی لبخند می زند و بی تکلف قدم بر می دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

این دفعه به خاطر شیخ پشم الدین به روز شدم.

هر وقت این داستانو می خونم یاد شیخ می افتم.

 

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود

 

 

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند


معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

این هم شعری ازبانوی همشهری  همیلا محمدی تقدیم به همه دریا دلان

دیـــگر تمـــام واژه هایم پوچ پــــوچنـــــــد

پروانه های شعر من در حال کــوچنــــــــد

انگــار امشب واژه در مــــــن بی قرار است

دستم به شوق یک غزل ، در انتــظار است

وقتی که حتی دســـت  گل پر دشنه باشد

وقتی به خون من ، زمیــــن هم تشنه باشد

وقتــی خدا جنس دلش از سنـــگ خاراست

هر شوکرانی بر مــــــن عاشـــق گواراست !

امشب غـــــزل لبریز حسی واژگـــــون است

 فرجام این احساس گنگ من جنـــــون است

مرغ دلـــــم در سینـــه ام سکــنی نــــــدارد

از ســـوختــــن حتی دگـــــر پـــــروا نـــــدارد

آتــــش فشان عشـــق تــــــو  خاکسترم کرد

دامــن زد انــــــدر جانم و عاشـــق تــــرم کرد

چون شمــــع ، روحم قطره قطره آب می شد

خــامــوش می شد ، ناگهان بی تاب می شد

تـــــو رفـــــــتـــی و دم بـــــر نیـــاوردم ز دوری

کــــاری نــــکردم جز نشستـن ، جز صبــــوری

گـــویـــا دگــر بــا مــن سر یـــاری نـــــداری

قصـــدی بــــه جـــز آییـــنه آزاری نـــــــداری

من ساده بــــودم ، ساده بودم ، ساده بودم

من ، ساده در دام شمــــا افتـــــاده بـــــودم

من داشتم در سینه ام یک قلب بی غـــــش

تــــــو اهرمن بودی !    دلت از جنس آتــــش

آیینه ات پــــنداشتـــــم گو سنــــگ بــــــودی

آیینه ای صـــد چـــــهــره و صــــــد رنگ بودی

گفتـــم تـــو یکتـــایی، اهــــورایی ، خدایـــی

تــــنها تـــــو با انـــــدوه چشمــــم آشنـــایی

وقتی تــــــو تنها قبــــله ای بهر نــــــمـــــازم

مــــن از خــــداهای دروغیـــــــن بی نیـــــازم

اما خدای راستیــــــن من چـــــه بـــــد شــــد

از لحظــــه ای که دل شکستـــــــن را بلد شد

از مــن گرفتی دین و ایمان ... وای بر من

چیزی نمانـــد از من به جز یک لاشه ، یک تن

من آخریــــن قربــــانی یک حس پــــــاکـــــــم

شیـــــطان تـــــویی ، من آدمم از جنس خاکم

دارم به پــــایــــان می رسم دیگر غمی نیست

از هفت دریـــــا سهم من جـــز شبنمی نیست

اما نه ! من بـــاید ز نــــــو بر پــــــای خیــــــــزم

آب فنـــــــا بـــــــر هستی آتــــــش بــریــــــــزم

مــــن خـــــاکم و آتــــــش نمی سوزد دلــــم را

شـــاید فقط کمـــتر نــــــمایـــــد حاصلــــــــم را

باکی نـــــدارم از عبـــــــــــور از آتـــــــش تـــــو

خواهم گذشت از عشــــــــق داغ و سرکش تو

باید خودم بـــــاشم . . . همان آیینـــــه ی خوب

دیگر نباید بشکنـــــم با سنـــــگ و بـــــا چـــوب

جاری ست در مـــــن روح آن یکتـــــای خـــــالق

نفرین به من گر باز گـــــردم بر تــــو عــــــــاشق

.

.

.

امــــشب تمـــــام واژه هـــــایم بی قــــــرارند

راهی به جز مانـــــــدن و جان دادن نـــــــدارند

باید از این پس شعـــــر مــــــن فریــــــاد باشد

از بنــــــــــــــــد وزن و قافیــــــــه آزاد بــــــاشد

مـــــن واژه را بر پــــلک کاغــــــذ می نشانـــم

مـــــن حامی ایــــــن واژه های بی زبــانــــــم !

بـــایــــــد از ایـــــن پس واژه هایم سنگ باشند

بــــر قامت این " دشت بی فرهنــــــگ " باشند

شیــــــطان نبـــــاید لانـــــــه در شعـــــرم گزیند

دریـــــــا به شعـــــــرم می کشم تا او بمیــــــرد

مـــــن آدمم از جنس خاک و شعــــــر و نــــــورم

از آتــــــش ســــــودابه ها مـــــن  در عبــــورم . . .

14 اردیبهشت 87 -

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت !!
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد؟
مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد ُ
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم ؟
مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند.
آرایشگر گفت:آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند .
مشتري گفت :دقيقا همين است.
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.                                       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

 

توجه:افراد ترسو نخوانند.

 

سال 78 بود یکی از بهترین سال های عمر من.

با عباس دنبال یک فرصت می گشتیم که شبی را با هم تنها باشیم و هر طور که دلمان می خواهد زندگی کنیم.موسیقی بشنویم شعر بخوانیم و هر حرفی که دلمان خواست بزنیم.

غروب مرداد ماه بود که به عباس زنگ زدم و خبر دادم که: امشب کسی خانه نیست من هم تنها هستم اگر وقت کردی بیا.

غروب هوا شرجی بود.باد گرمی برگ های درخت توت خانه امان را نوازش می کرد و زوزه باد گرم که با خش خش برگ ها در آمیخته بود احساس ترس را بر قلب  آدم مستولی می کرد.مخصوصا من که در خانه تنها بودم.و بزرگی حیاط و سیاهی فضای حیاط این ترس و وحشت را دوبرابر می کرد.

ساعت ۱۰شب بود در اتاق را قفل کرده بودم و منتظر عباس بودم.اما مثل اینکه این دوست قدیمی  نمی دانست که آن خانه با آن حیاط چه جور مو را بر اندام آدم سیخ می کند.از پنجره نگاهی داخل حیاط انداختم.احساس می کردم صدای نا مفهوم پچ پچی از انتهای حیاط وحشتناکمان به گوش می رسد.

اما صدای باد آدم را به شک می انداخت.پنجره را بستم در حالی که احساس ترس عجیبی روی دلم سنگینی می کرد.با ترس و لرز شماره عباس راگرفتم.برادرش از آن سوی گوشی جواب داد:تقریبا یک ساعت پیش اومد که بیاد پیش خودت!

از ترس نزدیک بود سکته را بزنم.انگاری چیزی از درونم ندا می داد که هر چه زودتر اینجا را ترک کن.ولی ترس اجازه همه کاری را از من گرفته بود.در را محکم بسته بودم و گوشه اتاق کز کرده بودم منتظر آمدن عباس.

پنجره را بار دیگر باز کردم.این بار نزدیک بود قالب بدون روحم چارچوب پنجره را تزئین کند.خدای من چه می دیدم !

احساس می کردم اشباحی در انتهای حیاط در حال رفت و آمدند.برگ های لرزان شوم و صدای وحشت آور باد نزدیک بود به گریه ام بیندازد.

*******

ساعت ۱۱.۵ بود که در به صدا در آمد.جرات رفتن تا دم در را نداشتم این بود که پنجره را باز کردم وبلند عباس را صدا زدم.

خودش بود .در حالی که کمی ترس را فراموش کرده بودم سریع به طرف در رفتم و با عباس وارد خانه شدیم.

از قضیه صدا ها و اشباحی که در آخر حیاط تاریک دیده بودم به عباس چیزی نگفتم چونکه ممکن بوداز این به بعد آقای ترسو صدایم کند.

با عباس نشستیم و از هر دری گفتیم و تخمه شکستیم و فیلم دیدیم و موسیقی گوش دادیم تا ساعت نزدیکی های ۲.۵ صبح.ساعتی که پلک هایمان حسابی سنگین شده بودو چاره ای جز خواب نداشتیم.

اما باز احساس ترس من شروع شد.یاد همان اشباح و پچ پچ ها با سکوت شب در آمیخته بود.حالا دیگر تمام دنیا ساکت بودو از شوخی ها و بی خیالی های عباس هم خبری نبود تا احساس ترس را از من دور کند.

باد همچنان در شاخ و برگ توت فرتوت می پیچید و حیاط بزرگ ما را ترسناک تر می کرد.

شوخی بی مورد عباس ترسم را هزار برابر کرد:جات خالی یه  شب تنها خونه بودم نزدیکی های ساعت ۲ نصفه شب تو آینه نگاه کردم دیدم جای من یه آدمی تو آینه نگاه می کرد که  صورتش پر از خون بود.

فهمیدم که عباس ترس را از قیافه ام خوانده.بدون اینکه به روی خودم بیاورم پوزخندی زدم که یعنی چیزی از این بی مزه تر سراغ نداشتی؟

به قیافه خونسرد و بی خیال عباس نگاهی انداختم تا  کمی از ترسم فرو کش کند و بعد به طرف تختخواب رفتم.

****

بین خواب و بیداری بودم که صدای به هم خوردن چیزی تمام وجودم را به لرزه در آورد.

زبانم قفل شده بود.

کسی  در اتاق حال را با ضربه های محکم می کوبید.نفسم را در سینه حبس کردم و با دستم پتوی عباس را که در کنارم خوابیده بود را کنار زدم.بی خیال در خواب خوش بود!اما کسی داشت با تمام قدرت به پشت در می کوبید.واقعا نمی دانستم باید چه کار کنم.امیدوارم در چنین وضعیتی گیر نکنید:بین مرگ و زندگی.

با هزار زحمت عباس را از خواب بیدار کردم.چشمش را مالید و خونسرد گفت:بگیر بخواب هرکی هست یه خورده در می زنه خسته که شد راشو می گیره می ره.با عصبانیت گفتم:مرد حسابی این که در نمی زنه مگه نمی شنوی داره قفل درو می شکونه.گفت:خب بشکونه.

خونسردی بیش از اندازه اش داشت کفرم را در می آورد.گفتم :بابا عباس دست از این مسخره بازیات بردار اینجا دیگه جای بی خیالی نیست طرف اگه پاشو گذاشت داخل باید خودمونه مرده حساب کنیم.جواب داد:غلط می کنه.و باز پتو را روی سرش کشید.داشتم کلافه می شدم.در در شرف شکستن بود.از ترس من هم پتو را رویم کشیدم  در حالی که داشتم ورد می خواندم بر خودم لعنت  فرستادم.

کسی که پشت در بود با شدت در حال شکستن قفل بود.من که تا حالا مغزم قفل کرده بود یادم آمد که می توانم با تلفن کسی را برای کمک به آنجا بکشانم.

اما دیگر خیلی  دیر شده بود.ساعت ۳ شب بود و سه نفر بالای سرما دوتا ایستاده بودند.که البته من در اولین نگاه فقط توانستم از لای پتو  پاهایشان را ببینم که کفشی شبیه پوتین سربازی به پا داشتند.

در زیر پتو با صدای بلند زدم زیر گریه اما یکی از سه نفر با بی رحمی پتو را از رویم به طرفی پرت کرد و با صدای خشنی گفت:زهر مارو و گریه.گریه بی گریه و گرنه با همین بند دوتاتونم خفه می کنم.

با کنار رفتن پتو توانستم قیافه هر سه نفر را ببینم.

همان سه نفر افغانی که ۵ روز پیش برای حمامان چاه کنده بودند.

داشتم نفس نفس زنان اشهدم را می خواندم که یکی از آنها به طرف عباس رفت و پتو را از رویش کنار انداخت.ولی انگار نه انگار.عباس در خواب خوش بود غافل از مرگ که در یک قدمیش ایستاده بود.همان افغانی بد هیبت لگدی را حواله عباس کرد که باعث شد از خواب بپرد.با چشمانم به عباس حالی کردم که دیدی آخرش چی شد؟عباس که انگار از نگاهم سوالم را خوانده باشد با خونسردی گفت:چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟فوق فوقش می میرم!

از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم.

مرد افغانی رو به طرف عباس کرد و گفت:بیا با این بند دست دوستتو ببند.

عباس:بله؟

مرد افغانی:امر کردم دست دوستتو ببند.

عباس:مگه کی هستی که امر کردی؟نکنه این کریم خان زند که تو تاریخ خوندیم جنابعالی باشید؟

و صدای سیلی مرد افغانی بود که در گوش عباس پیچید.ولیدوستم را خوب می شناختم .در بدترین بحران ها هم خونسردیش را از دست نمی داد این بود که با لحن خاصی گفت:خیلی خب عمو حالا چرا می زنی؟هر چی می خوای بردار ببر.اگه ما جلو تو گرفتیم اون وقت اجازه داری به دستمون که خوب به پامونم دست بند بزنی.

خیلی حسرت خوردم که چرا چند روز پیش به این افغانی های کثیف و زورگو این قدر احترام کرده بودم.

در بزرگ حیاط باز شد و کامیو نی وارد حیاط شد.

شب خیلی بدی بود.۲ نفر دیگر هم به جمع سه نفر قبلی اضافه شدند.ولی این ها خیلی بی رحم تر از آن ها بودند و قیافه اشان هم ترسناک تر بود .

یکی از دونفرتازه واردبا بی رحمی تمام دست ما دو تا رابست و باکمک یکی دیگر از همان حیوان ها به گوشه آشپز خانه منتقل شدیم.و در آنجا بود که دهانمان هم بسته شد.

اشک در چشمم حلقه زده بود ولی نمی دانستم که باید چه کار کنم.

نمی دانم تا حالا تجربه این را داشته اید که حرف زور بشنوید ولی هیچ کاری از دستتان بر نیاید؟

تازه کامیون خاموش شده بود و وسایل منزل تند تند به داخل کامیون حمل می شد.یک نفر هم یک پایش را روی گردن من فشار داده بود وپای دیگرش را روی گردن عباس.دلم می خواست خونش را می خوردم.افغانی بی رحم کثیف.

در حال نفس نفس زدن و قالب تهی کردن بودم.

مطمئن بودم که بعد از حمل وسایل ترتیب ما را هم می دهند.لوله اسلحه مرد افغانی که روی گردنم چسبیده بود خون را در رگهایم خشک کرده بود.

اما ...

 

 

خدای من چه می دیدم

مرد افغانی واژگون و عباس که محکم از پشت موهایش را گرفته بود.

من هم باید می جنبیدم .مثل عباس که از غفلت مرد افغانی دزد استفاده کرده بود و دستش را باز کرده بود.ولی افسوس که هر کاری کردم دستم باز نشد.

دستم باز نشد ولی دوستم خیلی زرنگ تر از این حرفها بود.گیره در آشپزخانه را زده بود و راه بر آن ۴ نفر دیگر بسته شده بود.

خلاصه با بسته شدن در باز کردن دست و دهان من هم آسان شد.

حالا مرد افغانی در دستان ما بود.

هر چند که دوستان نامردش همه وسایل را بار کرده بودند و رفته بودند.

این را با روشن شدن کامیون فهمیدیم.

ساعت ۵ صبح بود .همه اهالی محل در خانه ما جمع شده بودند.جز چند تکه فرش پوسیده همه چیز رفته بود از یخچال گرفته تا قالی گرفته تا کمد.

خلاصه چه درد سرتان بدهم بعد از کلی آب قند خوردن حالمان سر جایش آمد.

همه اسباب و اثاثیه رفته بود اما پیدا کردنشان با وجود مرد افغانی اسیر چندان کار مشکلی نبود.

مرد افغانی این همه ما را شکنجه کرده بود.ولی ما روح حقیر و کثیف اورا به خدا واگذار کردیم.

تنها شکنجه ای که او از ما دید تفی بود که پدرم به صورتش انداخت.

 

 

این هم خاطره ای دیگر از من و عباس

ان شاء الله که برای شما چنین نباشد.

لبتان همیشه خندان.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  | 

براي تعريف كردن خاطره اين پست ابتدا مجبورم كمي از خودم تعريف كنم.ان شاءالله كه شما هم ايرادي نگيريد به اين خودستائي بي مورد.

من فوتباليست خيلي قدري بودم البته همين الان هم هستم ولي ديگر مشغله هاي زندگي و درس همه چيز را از ما گرفته حتي ورزش و توپ گرد كه زماني اين همه عاشقش بوديم.

اما با وجود داشتن استعداد ورزشي و فوتبالي هيچ وقت ياد ندارم كه آنجور كه بايد و شايد مورد قبول تيمي واقع شوم.به ديگر معني هيچ وقت نتوانسته ام آنقدر به چشم بيايم كه حتي در تيم هاي محلي زادگاه درو پيت زادگاهم هم جائي داشته باشم.ودليل اين امر هم اين بود كه هميشه دوستانم را از هم سن وسال هايم انتخاب نمي كنم به جز يك دوست كه از قضا قهرمان اين داستان ما هم هست.

اما برويم سر اصل قضيه...

تقريبا سال ۷۶ بود كه در شهر زادگاهم مسابقات يادواره يك شهيد بزرگوار برگزار شده بودوتيم ما هم در اين ليگ حضور داشت.من كم سن وسال ترين عضو تيم بودم وهمين امر باعث شده بود كه ديگر هم تيمي ها كه از نظر سني ۱۰ سالي با هم فاصله داشتيم قابليت هاي فوتبالي مرا ناديده بگيرندومرا در حاشيه قرار دهند.به ديگر سخن با اينكه من از همه بهتر بازي مي كردم اما فقط وفقط به اين دليل كه از نظر سني از آن ها كوچكتر بودم ميدان را باز ديده بودند براي زورگوئي و از من به عنوان بازيكن ذخيره استفاده مي كردند.و خودشان با اين كه سر رشته اي در فوتبال نداشتند به عنوان بازيكن فيكس و اصلي وارد ميدان مي شدند.

چه دردسرتان بدهم آنها زور مي گفتند و هيچ كاري از دست من بر نمي آمد تا اينكه...

بله تا اينكه يك روز كه روي نيمكت ذخيره ها(البته آنجا نيم كتي وجود نداشت در واقع روي سنگ ذخيره ها) نشسته بودم و مايوس و مغموم بازي تيمم را نگاه مي كردم مربي تيم مقابل(تيمي كه آنروز با ما مسابقه داشت و به گمان تيم محله زنگنه بود) به سراغم آمد و علت اينكه بازي نمي كنم را جويا شد.من هم قضيه را از سير تا پياز تعريف كردم كه چنين است وچنان و به اين دلايل مرا بازي نمي دهند.

مربي تيم مقابل كه چند بار بازي مرا ديده بود و به بازيكن خوب بودنم مطمئن بودگفت:اگه ازت دعوت كنم كه به عنوان بازيكن اصلي تو تيممون بازي كني هستي؟

من هم كه عمري از كنار زمين مشغول تماشاي بازي بودم ومنتظر چنين فرصت گرانبهائي  براي انتقام گرفتن از هم تيمي هاي سابق بدون گفت و شنودي جواب مثبت دادم و به عضويت تيم مخالف در آمدم ودر همان بازي وارد ميدان شدم و مقابل تيم سابقم ايستادم و اتفاقا تك گل بازي را هم خودم به ثمر رساندم تا به همگان ثابت شود كه تا آن موقع حق من خورده شده بود.

من با تيم جديد تا مرحله يك چهارم نهائي پيش رفتم در حالي كه روزبه روز قابليت هايم را بيش از پيش به رخ همگان مي كشيدم.

اكما در همين مرحله بود كه اتفاقي افتاد كه در واقع موضوع خاطره اين پست ماست:

 در یک چهارم نهائی دو تا از تیم ها با هم تبانی کردند(که یکی از تیم ها همان تیم سابق من بود) و باعث شدند که تیم ما از راهیابی به مسابقه فینال باز ماند در حالی که شایسته قهرمان شدن را داشت...

شوک بزرگی به اعضای تیم ما وارد شد.تیمی که با وجود بازیکنان قدرش ناجوانمردانه از راهیابی به فینال باز مانده بود...

هیچ کاری نمی شد کرد.حرف حرف داور بود و داد و قال های ما هم راه به جائی نمی برد.پس بهتر بود به دنبال راه حل بهتری می گشتیم...

در حالی که اعصابم درب و داغان بود خودم را به خانه  دوست قدیمیم عباس رساندم.از پشت پنجره صدای خنده هایش را شنیدم که طبق معمول سر به سر پیرزن همسایه اشان که که خیلی همدیگر را دوست داشتند می گذاشت.

پیرزن و عباس غرق بگو وبخند و خنده بودند که خودم را داخل آشپزخانه انداختم و پس از آب خوردن جریان را برای عباس تعریف کردم که چه ناجوانمردانه از دور مسابقات حذف شدیم.

عباس که اگر سقف خانه را هم روی سرش خراب می کردند آب از آبش تکان نمی خورد(همیشه خیلی خونسرد بود) با حالت تعجب در حالی که قضیه را باور نکرده بودگفت:زیاد تو فکرش نرو امشب بهت می گم که باید چه کار کنیم.

ساعت ۱۰ شب بود که همه اعضای تیم را رقات کردم جلو در عباس.

عباس هم طبق معمول با خونسردی و خنده جلو در آمد و پس از کلی خندان اعضای تیم که کاملا روحیه اشان را از دست داده بودند گفت :حاضرید!

همه با تعجب پرسیدیم:برای چه کاری؟!

جواب داد:برای انتقام از همون هائی که ناجوانمردانه از دور مسابقات حذفتون کردن.

ما هم که جمع شده بودیم جلو در خانه برای عملی کردن همین کار یعنی انتقام!

عباس خیلی  سریع دروازه بزرگ خانه اشان را باز کرد .و با هزار بدبختی تراکتور قراضه همسایه اشان را که معمولا شب ها داخل خانه اشان پارک بود را روشن کرد و ازما خواست تا کمک کنیم و گاو آهنی را که جلوی در بود را به پشت تراکتور ببندیم.

خنده ها از همان موقع شروع شد.حالا دیگر کاملا متوجه شده بودیم که نحوه انتقام گرفتن به چه صورت است.

خلاصه بعد از بسته شدن گاو آهن یکی روی گاو آهن یکی روی میله ای که گاو آهن و تراکتور را به هم وصل می کرد هرکس به طریقی خودش را از تراکتور آویزان کرده بود پیش به سوی شخم زدن زمین فوتبال

بی گناه.

شب خیلی خاطره انگیزی بود.خنده هاو صحبت ها به هم آمیخته بود...

ساعت ۱۱ شب با تراکتور زمین را تبدیل کردیم به جگر زلیخا.همه بلا استثنا آن شب تراکتور راندند حتی من که آن موقع در رانندگی سر رشته ای نداشتم.

یادش به خیر

فکر کنم اگر کمی گندم هم دم دست داشتیم تا توی آن زمین مفلوک می ریختیم نمک داستان دو برابر می شد.

فردا صبح دو تیمی که قرار بود فینال را برگزار کنند همان دوتیمی که ما را نا جوانمردانه حذف کرده بودند کنار زمین به هم می پریدند و شخم زدن رزمین را به گردن هم می انداختند.

این در حالی بود که اعضای تیم ما و عباس که عضو تیم نبود اما همه نقشه ها زیر سر خودش بود کنار زمین دراز کشیده بودیم وتخمه می شکستیم و پفک می خوردیم و به قیافه های اعضای دوتیم فینالیست می خندیدیم.

این هم خاطره ای دیگر.لبته ناگفته نگذارم که فینالیست های آن روز دوستان صمیمی امروز ما هستند و آرزوی حتی یک لحظه دیدار دوباره اشان بر دلمان مانده است اما چه می شود کرد نوجوانی بود و هزار چم و خم.

از نسیمی دفتر ایام برهم می خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

 

همیشه لبهایتان خندان و دلتان شاد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید  |